دفترچه ی یادداشت من

درود

نمایش انتصابات فوریه 21, 2009

دسته: Uncategorized — حمید @ 6:38 ب.ظ

حوصله پست نوشتن هم نداریم.بعضی از وبلاگ نویسها چه شور و شوقی برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی دارند.هر روز صدها پست میخونند و کلی انژی میگذارند روش.

دوباره نمایشات انتصابات شروع شد. حالا خر بیار،شتر بار کن : ))

خاتمی چی ها شدند شبیه جارچی ها : ))

در مورد خاتمی این ضرب المثل رو توی ذهنم میاد:

“اگر یه بار کلاه سرم گذاشتی،شرم بر تو.اگر دو بار کلاه گذاشتی،شرم بر من.”

حالا خاتمی چی ها دوباره رفتند دنبال کسی که یک بار رفوزه شد و سرشون کلاه گذاشت و بین مردم و حکومت و اربابش،همیشه حکومت و اربابش رو انتخاب کرد و به اون پیشنها میدند که اگر بار قبل کلاه کوچکی سرمان گذاشتی،این بار یه بزرگترش رو سرمان بگذار. باشد که پند گیریم : ))

البته این خاتمی اوضاعش در برابر احمقی خیلی بهتر هست.

حوصلم نمیشه بیشتر بنویسم.

 

 

نمایش راهپیمایی فوریه 11, 2009

دسته: Uncategorized — حمید @ 8:33 ب.ظ

 

میدونید که هر وقت این نمایشات شکست خورده یعنی راهپیماییها برگزار میشه این بوق تبلیغاتی رژیم یعنی صدا سیما هی مرتب به بزرگنمایی اون میپردازه. ولی واقعیت از چه قرار هست؟

خب مسیر راهپیمایی در هر شهری که مشخصه که در کدوم خیابان این نمایش برگزار میشه.(به جز بعضی شهرها مانند اصفهان که در میدان نقش جهان گرد میایند)حالا من شهر خودم رو مثال میزنم در شیراز ما یک خیابانی هست به نام زند که محل تجمع از چهارراه زند هست تا فلکه ای به نام ستاد.

حالا  فشرده ترین حالت که حالت نظامی وار هست رو در نظر بگیرید .یعنی در هر متر از عرض خیابان یک نفر قرار دهیم که بدون احتساب بلواری که وسط اون هست میشه یه صف 30 نفره.حالا در هر متر از طول این خیابان یک صف 30 نفره قرار بدیم و ضربدر طول خیابان کنیم میشه به عبارتی 30000 نفر(طول این خیابان از ابتدا یعنی فلکه شهرداری تا خاتمه محل راهپیمایی یعنی همونجایی که به اصطلاح جمع میشند برای شنیدن نطقهای آتشین، حدود 1000 متر هست.)

خب حالا جمعیت شیراز چقدر هست؟جمعیت شیرازنزدیک به یک میلیون و هفتصدو پنجاه هزار  نفر هست. یعنی در بالاترین “حضور”، تنها چیزی نزدیک به 1.7 درصد از جمعیت شیراز در این نمایش حضور دارند.خب حالا همین 1.7 درصد رو هم مشخصه که همشون که برای رضای جمهوری اسلامی و با رضایت کامل نیومدند . یه تعداد کمیشون اینجوریند.بقیه با جبر مستقیم یا غیر مستقیم آورده شده اند.سازمانها و نهادها و پایگاهها رو دیگه نیاز به گفتنش نیست. از روی اون نوشته زیرین پلاکادرها میشه فهمید که از کجا آورده شده اند و وابسته به کدام ارگان و نهاد و مدرسه اینها هستند.(البته بعضی از گروههاشون در بعضی از شهرها ممکنه زیرکی به خرج بدند و پلاکادر نیارند).

 خب حالا حتی اگر ما صد در صد افرادی رو که حضور دارند رو اینجوری در نظر بگیریم که با کمال میل و رغبت درونی اومدند و شرکت کردند، میشه 1.7 درصد یعنی نزدیک به 98 درصد از مردم حضوری در این نمایش ندارند.حالا در شهرهای مختلف میشه به همین ترتیب حساب کرد حسابی که ریاضی وارانه هست و بطلان چرندیات بوقهای جمهوری اسلامی اثبات میکنه.مثلن در تهران من نمیدونم که طول تجمع از میدان آزادای تا کجا هست. ولی اگر از آزادی تا میدان انقلاب رو حتی بخوایم حساب کنیم.که اصلن گمون نکنم اینجوری باشه و حتی یک چهارم این مسیر رو هم شامل بشه.

 ولی باز اگر حتی از اونجا تا میدان انقلاب که طولش 4.7 کیلومتر هست(طولش رو از روی نقشه گوگول ارس به دست آوردم)رو حساب کنیم و عرض دو باند رفت و برگشت رو روی هم 50 متر در نظر بگیریم و هموم محاسبات رو انجام بدیم میشه حدود 2 درصد از جمعیت تهران.ولی همونطور که گفتم هیچوقت چنین تراکمی وجود داره که در هر متر عرضی از خیابون 50 نفر ایستاده باشند.باز هم فرض محال رو بر این بگذاریم که تمام اینها به دلیل ارادتمندی به ج.ا. اومدند،تنها دو درصد رو شامل میشه و میشه و این یعنی بطلان یاوه های بوقهای ج.ا در بزرگنمایی این نمایشات شکست خورده.

 

هی دمادم،دم ز مرگ و دشمن و کین میزنند *در خیابان، کوچه، هرجا،مرگ هجی میکنند

اندکی دشمن تراش و کینه گر،نفرت پرست*اندکی بازیچه های این رژیم مرگ دوست

دم به دم گوید شعار مرگ بر،بر آن و این*نفرت انگیز ذهن ننگینش،فقط داند همین

مشت مرگش را گره کرده به بالا میبرد*نفرت خود را به دنیا او نمایان میکند

مرگ بر این،مرگ برآن،مرگ بر دنیا کند*آنچه لایق هست خودش،فریاد آن را میزند

این شعار ”مرگ بر”  آینه ای از باطن ننگین اوست*این رژیم مرگ فروش ِ مرگ کار ِ مرگ دوست

(حمید)

 

جواب به یک نامه فوریه 1, 2009

دسته: Uncategorized — حمید @ 8:43 ب.ظ

 

یه دوستی در مورد پست قبلی یک میل برام فرستاده بود،گفتم خود میل و جوابم  به اون رو اینجا بگذارم

 

ایمیل ایشون :”البته در پي صحبتهاي تو در بلوگت راجع به انقلاب بگم گرچه خميني و روحانيت نهايت سوء استفاده از انقلاب مردمي رو كردن و نشون دادن شايسته حكومت نيستن اما اين دليل نمي شه كه زحمات انقلابيها و كساني رو كه با هر عقيده اي واسه اين ملت از جون مايه گذاشتن جاه طلب بدونيم. انقلاب رو خميني نكرد!!! مردم از بي دين تا مذهبي از سكولار تا سنتي از كمونيستا تا فداييها  همه متفق  مي خواستن شاه بره و بساط پادشاهي بر چيده بشه. گرچه هيچ كس حتي بزرگ مردايي مثل بازرگان و طالقاني كه ساليان دراز تو زندان ها و تبعيد بودن  فكر نمي كردن قراره خميني دم در بياره و ادعاي حكومت كنه!!! و خميني بود كه سر ملت شيره ماليد و همرو غافلگير كرد . و گرچه هيچ كس نمي دونست بعد انقلاب قراره چي بشه  همه فقط مي خواستن شاه نباشه .بعد هم كه شاه رفت فكر مي كردن قراره يه جمهوري مثل بقيه كشور هاي انقلاب كرده اي چون فرانسه باشه!!! بهر حال در سير تحول تاريخ بايد اين پيش ميوفتاد و تمام نظام هاي ديكتاتوري بايد با انقلاب برچيده مي شد منتها در ايران روحانيت مردم رو فريفت اما  عملكردشون نشون داد كه لياقت قدرت رو ندارن . بدم مياد اد مهايي مثل تو تحصيلكرده از شاه تعريف كنن!!! درسته كه كارهايي بزرگ رو واسه كشور كرد اما براستي كه اون كثافت اگه عرضه مملكت داري داشت ملت هرگز انقلاب نمي كرد. خميني عددي نبود كه بخواي بگيم مردم واسه اون انقلاب كردن شايد با حرفاش آ تيشه انقلاب رو تند تر كرد اما هرگز عامل اين انقلاب نبود و اتفاقا اين  دانشگاه بود كه  مردم رو بلند كرد.همون هايي كه تو اروپا تحصيلكرده بودن. اينكه روحانيت و ادم هاي فرصت طلب سوار موج انقلاب شدن  دليلي نمي شه كه ما بخوايم از شاه تملق بگيم.اونم يه آشغال بود .به هر حال اگه جنايت ها و خيانت هاي اينا بيشتر بشه من هرگز آرزوي برگشت شاه رو نمي كنم بلكه ارزوم اينه كشورم با دموكراسي واقعي جلو بره نظام پادشاهي ديگه پوسيده شده چه از نوعه ولايت فقيهش چه از نوعه رضا شاهيش!!! سعي كن همواره فارغ از حب و بغض علمي و منطقي فكر كني نفرتت از آخوند نبايد تورو به شاه علاقه مند كنه. همشون سروته يكي هستن لياقت ملت نه آخونده نه شاه!!! خودش بايد براي خودش تصميم بگيره.”

——–

متن غرایی بود و حرفات رو در این یه مورد :دی استثنائن قبول دارم.ولی من توی پست قبلیم گمونم حرف از رضا شاه زدم و نه پسرش درسته؟ولی در کل منم شاه پرست و سلطنت طلب نیستم و شاه رو هم بری از این چیزهایی که گفتی نمیدونم. گرچه شاه رو خیلی بهتر از اینها و سودمند تر از اینها برای مملکت میدونم(اگر میبود). دلیل اینکه سودمند تر بود(چه اون زمانی که بود و چه حالا اگر میبود) این هست که افکاری که اون داشت یا رضا شاه داشت و جهت فکریشون، زمین تا آسمون با افکار سخیف و ارتجاعی این جماعت دچار مشکل فکری و اسارت فکری که سر کار هستند فرق میکرد. از اون راس گرفته تا رده های پایینتری که التزام فکری و عملی دارند به این جرثومه های ارتجاع و واپسگرایی و کهنه اندیشی. اون دفاعیاتی هم که از رضاشاه کردم  به معنی نادیده گرفتن خطاها و اشتباهاتی که کرده نیست،بلکه یک دفاع بود از کارهای رضاشاه در برابر خائنان به تاریخ و دانش و قلم به مزدانی که همه چیز رو فدای ج.ا. میکنند.

پس این اتهامت(” بدم مياد اد مهايي مثل تو تحصيلكرده از شاه تعريف كنن”)  درست نبود .

” گرچه هيچ كس حتي بزرگ مردايي مثل بازرگان و طالقاني كه ساليان دراز تو زندان ها و تبعيد بودن  فكر نمي كردن قراره خميني دم در بياره و ادعاي حكومت كنه”

مشکل از همینجا شروع شد که این فرد و افکار این فرد و درنتیجه نوچه های این فرد و افرادی که متعهد و ملتزم به افکار این فرد بودند،حاکم شدند. چون راس،هر خصوصیتی رو داشته باشه ، زیردستان رده بالا(مثل روسای قوای سه گانه و دیگر مقامات بالای مملکتی که چه توسط خودش و چه توسط زیر دستان رده اولش تعیین میشند) اونها هم از نظر فکری شبیه خودش هستند و مجبورند باشند. و در نتیجه تمامی مقامهای مهم کشوری تا رده های پایین هم یا همفکر راس هستند(التزام فکری که خود به خود منجر به التزام عملی میشه) و انتخاب میشند و یا اگر چنین نباشه مجبورند که در نهایت بر مبنای افکار راس ، عمل کنند(التزام عملی اجباری و ظاهری،که گرچه ظاهری هست ولی باز نتیجش همون آش و همون کاسه هست). و در غیر اینصورت کنار زده میشند. همونطور که بازرگان کنار رفت و اگر نمیرفت کنار زده میشد .چون میدید که اینچنین هست و فضای حاکم رو قابل تحمل برای خودش و افکارش نمیدید و به اصطلاح میدید جای اون نیست،استعفا داد. و اگر استعفا نمیداد هم، اون جوری که میخواست نمیتونست کشورداری بکنه،و باید ملتزم به افکار و خواسته های راس میبود.پس ترجیح داد شجاعانه خودش رو کنار بکشه نه اینکه بشه یک مترسک تو سری خور بی اراده ای که عامل خواسته ها و افکار کسی بشه که افکارش رو نمپسندد و کاری رو مجبور هست بکنه که نمیخواست بکنه و کاری رو که نمیخواست انجام بده رو مجبور به انجامش بشه.

پس حتی اگر زیر دستی هم همفکر با راس نباشه ،با اون زیردستی که همفکر هست، بر سر کار بودنشون چندان تفاوتی نمیکنه.

 

در کل  باید دید کشور با وجود مشتی مرتجع و متحجر و متخصص بول و غائط،  که در رساله اش از وطی با حیوانات و احکامش مینویسه  وضعش بهتر میبود،یا اگر افرادی روشنفکر و کاردان و آزاد اندیش بر سر کار باشند؟

باید دید کشور با روی کار بودن افرادی که اگر در این زمان میزیستند و حکومت میکردند ریشه خرافه رو میخشکاندند، بهتر میبود،یا مشتی خرافه های متحرک و افرادی که برای امام زمانشان بشقاب سر سفره میگذارند و نامه در چاه میندازند و مردم رو هم به این کار تشویق میکنند و شبانه روز در حال تبلیغ و ترویج خرافه هستند؟

باید دید که کشور با مقاماتی که مغزشون با یاوه سرایانی همچون مجلسی پیوند خورده وضعش بهتر میبود،یا افرادی که وقتی یاوه های این افراد همچون کتاب حلیه المتقین رو میخونند، به اون یاوه ها میخندند؟

باید دید کشور با وجود قوانین اسلامیزه شده ای که بوی شتر از اونها استشمام میشه وضعش بهتر میبود،یا با وجود حکومتی که قوانینش مبتنی بر اسلام و احکامش نیست؟

 باید دید کشور با وجود کسانی که تمام هم و غمش خدمت به اسلام هست و همه چیز رو حاضرند فدای اسلام کنند وضعش بهتر میبود،یا کسانی که تمام هم و غمشون کشور و ملت باشد.

باید دید کشوری که به دلیل حاکمیت  مغزهای اسیر اسلام ،گرفتار شرهای از قبیل :

حکومت اسیر اسلام و آیت الملای اسیر اسلام و آخوند اسیراسلام و افکار اسیر اسلام  و اعمال اسیر اسلام و قوانین اسیر اسلام و حوزه علمیه اسلام و عشق به اسلام و مرگ به خاطر اسلام و محدودیت به خاطر اسلام و جبر به خاطر اسلام و سرکوب به خاطر اسلام و انسان، فدای اسلام و همه چیز،فدای اسلام.

هست اوضاعش بهتر میبود و میشود،یا کشوری که اسیر این شرها نباشد و حاکمانی داشته باشد که چنین شرهایی رو از مملکت دور کنند؟

 

اینکه بیای و فقط از نظر زندانیان سیاسی و شکنجه و اینها بخوای بررسی کنی،هر دوشون اینچنین بودند،ولی در بقیه موارد نه .فرق زیاد و موثری بینشون برقرار هست.

اگر بین دو دیکتاتوری بخوام انتخاب کنم دیکتاتوری ای که یک فردی روشنفکر و آزاداندیش و سکولار در راس اون باشه رو مشخص هست که صد در صد بر دیکتاتوری مذهبی ترجیح میدم. و اگر انتخابم بین خمینی یا یک متخصص بول و غائط و شاه باشه،صد در صد شاه رو انتخاب میکنم.